ابن ميثم البحراني ( مترجم : صاحبي )
104
شرح مئة كلمة لأمير المؤمنين ( ع ) ( فارسي )
هر كه نفس خود را بشناسد ، محقّقا خداى خويش را مىشناسد . شارح گويد : شناخت بر حسب اصطلاح دانشمندان اختصاص به تصور دارد نه تصديق ، اگر چه تفاوت ميان آن دو ( تصور و تصديق ) و علم در وضع لغت ، اندك مىباشد . پس چه آسان است بر تو كه بر معناى اين قضيّهء متصّله ( سخن على ( ع ) ) آگاه شوى بعد از آنى كه بر اصول پيشين احاطه يافته اى . زيرا دانستى كه براى نفس آدمى دو نيروست يكى داننده و ديگرى عمل كننده كه هر دو در آغاز كار خالى از كمال مىباشند و دانستى كه نيروى عمل كننده همان نيرويى است كه بر حسب متأثّر شدن از مباديش و نيازى كه به كامل كردن جوهر خود دارد ، عقل بالفعل مىباشد . آن گاه بر درجهء استعدادهاى اين نيرو آگاه شدى . چون مطالب فوق بر تو معلوم شد ، بايد بدانى كه مقصود از سخن حضرت در اين صورت اين است كه هر كه بر نفس خويش آگاه شود و آن را با عيبهاى فراوان و كاستىها و نيازهايى كه به كمالات بيرون از ذاتش دارد بشناسد . و بداند كه آن كمالات از نفس ، از آن نظر كه نفس است نمىباشد بلكه در آن كمالات نياز به استعدادهايى مرتّب دارد تا كمالات بر حسب استحقاقش در حالتى پس از حالتى بر آن افاضه شود . آن گاه چگونگى تحوّل نيروى عقلانى خود را در درجات ياد شده خواهد دانست . اين تحوّل و حركت يا بر حسب ذوق عرفان يا بر حسب دليل و برهان حاصل مىشود . لازمهء قطعى اين تحوّل آن است كه به مقتضاى ذوق عرفانى و طريق برهانى پروردگارش را بشناسد . چون لازمهء علم به معلول علم به علَّت آن مىباشد جز اين كه بايد دانسته شود كه شناخت حقيقت علَّت ( خداوند ) جز براى خودش ممكن نيست . چون حقيقت حق از جهات تركيب عقلى و خارجى كه لازمه اش ممكن بودن اوست و لازمهء امكان فقر و كاستى است بدور مىباشد و شناخت باطن و كنه چيزى زمانى به دست مىآيد كه به اجزاى چيستى آن آگاهى حاصل شود . در اين صورت آنچه بر آن اطلاع حاصل مىشود لازم سلبى يا اضافى است كه به لزوم عقلى ، معقول و واجب بودن آن شيء را به همراه دارد و در آن مقام گامهاى خرد به زحمت افتاده و در تنگنا قرار مىگيرد و نتيجه اش آن است كه در درياى وصول و رسيدن به حق غرق مىشود . اگر اشكال كنى كه : چرا امير مؤمنان ( ع ) نفرمود : هر كه خدايش را شناخت نفس خود را هم مىشناسد . و روشن است كه اين قضيّه متصلَّه بدين صورت سزاوارتر بود .